در این وبلاگ اشعار شاعران را درباره حضرت رقیه(س) می خوانیم

يک نيمه شب بهانه‌ی دلبر گرفت و بعد

قلبش به شوق روي پدر پر گرفت و بعد

 

اما نيامده ز سفر مهربان او

يعني دوباره هم دل دختر گرفت و بعد

 

آنقدر لاله ريخت به راه مسافرش

تا خواب او تجلي باور گرفت و بعد

 

آخر رسيد از سفر، اما سر پدر

سر را چقدر غمزده در بر گرفت و بعد

 

گرد و غبار از رخ مهمان مهربان

با اشک چشم و گوشه‌ی معجر گرفت و بعد

 

انگار خوب او خبر از ماجرا نداشت

طفلک سراغي از علي اصغر گرفت و بعد

 

از روزهاي بي کسي اش گفت با پدر

يعني نبرد بغض و گلو در گرفت و بعد:

 

خورشيد من به مغرب گودال رفتي و

باران تير و نيزه و خنجر گرفت و بعد

 

معراج رفتي از دل گودال قتلگاه

نيزه سر تو را به روي سر گرفت و بعد

 

دلتنگ بود دخترت و سنگ ِ کينه اي

بوسه ز چهره و لب و حنجر گرفت و بعد

 

...

 

اما دوباره فرصت جبران رسيده بود

يک بوسه آه از لب پرپر گرفت و بعد

 

جان داد در مقابل چشمان عمه اش

با بال هاي زخمي خود پر گرفت و بعد ...

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 21:59  توسط وحيده افضلي | 
و مي گريد غمش را نيمه جان آهسته ... آهسته
كنار تشت زر با خيزران آهسته ... آهسته

دو دست كوچكش بر مي كشد ديباج را از تشت
نمايان مي شود ماه نهان آهسته ... آهسته

چو خورشيدي كه سر بر مي زند با شور و شيدايي
ز پشت پرده هاي آسمان آهسته ... آهسته

نگاهش مي خورد پيوند با لبخند محزوني
كه مي ريزد عقيق و ارغوان آهسته ... آهسته

ميان تشت خون مي لغزد انگشتان لرزانش
به روي گونه هاي مهربان آهسته ... آهسته

و مي بويد چو گل هاي بهاري زلف خونين اش
و مي ريزند با هم هردوان آهسته ... آهسته

نگاهش مي رود سوي غروب و گرد اندوهي
كه مي بارد به روي كاروان آهسته ... آهسته


نفس از سينه اش پر مي كشد – پرواز بي برگشت-
به سمت وسعت رنگين كمان آهسته ... آهسته

شكوفا مي شود در مقدمش دروازه هاي عرش
به آهنگ مفاتيح الجنان آهسته ... آهسته

و زينب مي گدازد همچنان آهسته ... آهسته
و زينب مي گدازد همچنان آهسته ... آهسته
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 16:7  توسط وحيده افضلي | 
از راه می‌رسند پدرها غروب‌ها
دنیای خانه، روشن و زیبا غروب‌ها

از راه می‌رسند پدرها و خانه‌ها
آغوش می‌شوند سراپا غروب‌ها

از راه می‌رسند و هیاهوی بچه‌ها
زیباترین ترانه‌ی دنیا غروب‌ها

اما به چشم دخترکان شوق دیگری‌ست
شوق دوباره دیدن بابا غروب‌ها

بعد از هزار سال من و کودکان شام
تنها نشسته‌ایم همین‌جا غروب‌ها

این‌جا پدر خرابه‌ی شام است، کوفه نیست
این‌جا بیا به دیدن ما با غروب‌ها

بابا بیا که بر دلمان زخم‌ها زده‌است
دیروز تازیانه و حالا غروب‌ها

دست تو را بهانه گرفته‌ست بغض من
بابا ز راه می‌رسی آیا غروب‌ها؟

بابا بیا کنار من و این پیاله آب
که تشنه‌ایم هر دو تو را تا غروب‌ها

از جاده‌ها بیایی و رفع عطش کنی
از جاده‌ها بیایی ... اما غروب‌ها

بسیار رفته‌اند و نیامد پدر هنوز
بسیار رفته‌اند خدایا غروب‌ها

کم‌کم پیاله موج زد و چشم روشنش
چون لحظه‌های غربت دریا غروب‌ها

خاموش شد وَ بر سر سنگی نهاد سر
دختر به یاد زانوی بابا غروب‌ها

بعد از هزارسال هنوز اشک می‌چکد
از مشک پاره‌پاره‌ی سقا غروب‌ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 17:18  توسط وحيده افضلي | 
اینجا محیط سوز و اشک و آه و ناله است

اینجا زیارتگاه زهرای سه ساله است

اینجا دمشقی ها گلی پژمرده دارند 

در زیر گل مهمان سیلی خورده دارند

اینجا دل شب کودکی هجران کشیده

گلبوسه بگرفته زرگهای بریده

اینجا بهشت دسته گلهای مدینه است

اینجا عبادتگاه کلثوم وسکینه است

اینجا زیارتگاه جبریل امین است

اینجا عبادتگاه زین العابدین است

اینجا زچشم خود گلاب افشانده زینب

اینجا نماز شب نشسته خوانده زینب

اینجا به خاکش هر وجب دردی نهفته

اینجا سه ساله دختری بی شام خفته

اینجا نخفته چشم بیدار رقیه

اینجا حسین آمد به دیدار رقیه

اینجا قضا بر دفتر هجران ورق زد

اینجا رقیه پرده یکسو از طبق زد

اینجا هُمای فاطمه پرواز کرده

اینجا کبوتر از قفس پرواز کرده

اینجا شرار از دامن افلاک می ریخت

زینب بر اندام رقیه خاک می ریخت

ای دوستان، زهرای دیگر خفته اینجا

یک زینب کبرای دیگر خفته اینجا

در گوشه ویرانه باغ گل که دیده؟

در خوابگاه جغدها بلبل که دیده؟


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 14:13  توسط وحيده افضلي | 

چشمهای خرابه روشن شد،السلام علیک سر،بابا

 می پرد پلک زخمیم از شوق،ذوق کرده است این قدر بابا


در فضای سیاه دلتنگی،چشمهایم سفید شد از داغ

 سوختم،ساختم بدون تو،خشک شد چشم من به در بابا


این سفر را چگونه طی کردی؟،با شتاب آمدی تنت جا ماند

 گاه با پای نیزه می رفتی،گاه گاهی به پای سر بابا


از نگاهم گدازه می ریزد،اشک نه خون تازه می ریزد

 سینه آتشفشانی از داغ است،دخترت کوه خون جگر بابا


گوشه ی این قفس گرفتارم،شور پرواز در سرم دارم

 تکه ای آسمان اگر باشد،قدر یک مشت بال و پر بابا


شعله ور شد کبوتر بوسه،سوخته شاخه ی لبان تو

 خیزران از لبان شیرینت،قند دزدیده یا شکر بابا؟


شام سر تا به پا همه چشمند،قد و بالای من تماشا شد

 من شهید نگاه می باشم،کشته ی این همه نظر بابا


دارم از داغ کوچه می گویم،باغ آتش بهشت پهلویم

 با تمام وجود حس کردم،مادرت را به پشت در بابا


قدری آغوش عمه پوشیدم،کاش می مردم و نمی دیدم

 یا که معجر بده همین حالا،یا که امشب مرا ببر بابا


عمه در قحط غیرت یک مرد،بین طوفان سنگ و زخم و درد

 خم به ابروش هم نمی آورد،شیر زن بود شیر نر بابا


طعنه ها قد کمانی اش کردند،تیر شد در نگاهشان هر بار

 تا به من خیره شد نگاه سنگ،سینه ی او شده سپر بابا


نه از این بیشتر نمی خواهم،تا که سربار خواهرت باشم

 جان عمه نرو بدون من،قصه ی من رسیده به سر بابا      


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 11:58  توسط وحيده افضلي | 

از زبان رقیه(س)

ابر هی در صورت مهتاب بازی می کند

باد دارد توی زلفت تاب بازی می کند

 

لب ز چوب بی حیای خیزران پاره شده

مثل آن ماهی که با قلّاب بازی می کند

 

گفته ام با بچه ها بابای من می آید و

دامن من را پراز اسباب بازی می کند

 

آسمان دیده که هرشب تا دم صبحی رباب

با علی اصغرش در خواب بازی می کند

 

عمه گفته قحطی آب است تا پایان راه

پس چرا آن مرد دارد آب بازی می کند؟؟؟

 

من اگر دردانه ات هستم به جای من چرا

باد دارد توی زلفت تاب بازی می کند؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 20:5  توسط وحيده افضلي | 

ای داغ غمت لاله به باغ دل ما 

 نام تو رقیّه جان، چراغ دل ما

دلسوختگان غم خود را دریاب

 بگذار تو مرهمی به داغ دل ما

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 11:51  توسط وحيده افضلي | 
گرچه آن طفل سه ساله تاب در پیکر نداشت
تاب سیلی داشت تاب دیدن آن سر نداشت

تا سرخونین بابا را در آغوشش گرفت
بر لب او لب نهاد و از لبش لب برنداشت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 22:47  توسط وحيده افضلي | 
گل آمد و ویرانه ی ما گلشن از اوست

ماه آمد و کاشانه ی ما روشن از اوست

من با پدرم قول و قراری دارم

جان باختن از من است و دل بردن از اوست



+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 12:57  توسط وحيده افضلي | 

مجنون شبیه طفل تو شیدا نمی شود

زین پس کسی بقدر تو لیلا نمی شود

درد رقیه تو پدر جان یتیمی است

درد سه ساله تو مداوا نمی شود

شأن نزول رأس تو ویرانه من است

دیگر مگرد شأن تو پیدا نمی شود

بی شانه نیز می شود امروز سر کنم

زلفی که سوخته گره اش وانمی شود

بیهوده زیر منت مرهم نمی روم

این پا برای دختر تو پا نمی شود

صد زخم بر رخ تو دهان باز کره اند

خواهم ببوسم از لبت اما نمی شود

چوب از یزید خورده ای و قهر با منی

از چه لبت به صحبت من وا نمی شود

کوشش مکن که زنده نگهداری ام پدر

این حرف ها به طفل تو بابا نمی شود

                                                                      

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 20:54  توسط وحيده افضلي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اینجا شعرهای شاعران را درباره رقیه(س) جمع آوری می کنم.متاسفانه در وبلاگ ها و سایت ها شعرهای فراوانی یافت می شود که نامی از شاعرانشان نیست. و این بزرگترین بی احترامی به یک شاعر و یکی از زشت ترین کارهایی ست که در این فضای مجازی می توان انجام داد.کسانی که به این وبلاگ می آیند حق ندارند شعری را بدون نام شاعرش از این جا برداشت کنند و جای دیگر بگذارند...


نوشته های پیشین
دی 1390
آذر 1390
خرداد 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آرشیو موضوعی
محمدحسین انصاری نژاد
وحید مصلحی
کتایون شیخی
کاظم بهمنی
حسن اسحاقی
مصطفی متولی
محمد بیابانی
مهری مهرمنش
پروانه عزیزی فرد
محمد سهرابی
هاشم شکوهی
ژولیده نیشابوری
سیدرضا موید
مهدی رحیمی
سید مسیح شاه چراغی
غلامرضا سازگار
اسماعیل امینی
بهروز سپیدنامه
یوسف رحیمی
پیوندها
شعر پيامبر(ص)
شعر امام علي(ع)
شعر حضرت زهرا(س)
شعر امام حسن مجتبي(ع)
شعر امام حسين(ع)
شعر امامان بقيع(ع)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM